فاطمهفاطمه، تا این لحظه: 18 سال و 11 ماه و 21 روز سن داره

هديه ي آسماني من

گردش روز جمعه ی فاطمه

من و مامانو با بابام و مادر جون و آقاجونو وهمه رفتیم کنار یه دونه رودخونه که خیلی خیلی بهم خوش گذشت اونقدر آب بازی کردم که نگو تازه یک دفعش هم کامل افتادم داخل آب جای شما خالی اونقدر آب رودخونه سرد بود که پاهای مامانم از سرمای آب ورم کرده بود تازه آتیش هم درست کردیم و یه غذای خوشمزه روش پختیم تاس کباب آتیشی وای همش به مامان میگم دوباره بریم از همون غذاها اونجا بخوریم بعدش هم بریم از باغبون همونجا زردآلو و گوجه سبز بخریم و بخوریم وای ی ی ی ی ی اینم عکس خودم اینم عکس کامل رودخونه ببینید چگد گشنگه مامانم همش میگه جای برکیه ...
30 بهمن 1390

تولد تولد تولدت مبارک مبارک مبارک تولدت مبارک

عزیز دلم ، دختر گلم خیلی دیر شده که بخوام از تولدت بنویسم ولی منو ببخش به خاطر مسائلی نتونسته بودم که از تولدت بگم ،میوه ی دلم اینو بدون که تا ابد دوستت خواهم داشت و هر روز صبح که چشمای قشنگتو باز می کنی شاکر خداوند هستم به خاطر وجودت هر روز در کنار تو بودن برای من تولدی دوباره است ( تو الان کنارم نشستی و می گی براش بنویس دلم برات تنگ میشه ) اینم چند تا عکس از جشن تولد چهار سالگی تو: این گوشه ای از تزیینات تولد گل دخترم اینم کیک تولد فاطمه جون عزیز دل مامان و بابا در حال فوت کردن شمعهای کیک تولدش اینم دختر خوش خنده ی من                 &...
26 بهمن 1390

نقاشیهای فاطمه جون

فاطمه خانم عزیز دل مامانش نقاشی کشیدنو تقریبا از سن دو سال و نیمگی شروع کرد البته نقاشیهای با معنی رو یعنی میشد فهمید که چی کشیده اما قبلش فقط نقاشیهای تخیلی که همش فقط خط بود برامون می کشید من اینجا دو نمونه از نقاشیهاشو میگذارم البته خیلی دیر به این فکر افتادم و یکسری از نقاشیهاشو دیگه ندارم ولی در آینده سعی میکنم بیشتر نقاشیهاشو حفظ کنم. این نقاشیو تو سن 4 سالگی کشیده و این یکی شجره نامه ی فاطمه اس که با کمک مامان کشیده البته یکمی روشن اسکن شده و زیاد واضح نیست فقط خودشو یه جوری کشیده که کاملا مشخص باشه این نقاشیو تو سن 4 سال و 2 ماهگی کشیده ...
11 بهمن 1390

عکسهای بامزه ی فاطمه جون

فاطمه ی من اینجا فقط یک نوزاده دو یا سه ماهه بود فاطمه بانوی من اینجا 5 ماهش بود اولین بهار زندگیشو تجربه میکرد باباش اینجا یه خونه از مای بی بی های فاطمه براش ساخته بود " فاطمه بابا برو حالشو ببر" اینجا حافظیه شیرازه و این هم یه گل ناز که کنار گلهای دیگه یه زیبایی دیگه ای داره ...
8 بهمن 1390

مامان گوشم کور شد

یکی بود یکی نبود غیر از خدا هیچکس نبود یه دختر ناز و خوشگلی بود که اسمش فاطمه خانم بود ، فاطمه خانم قصه ی ما وقتی چهار سالش بود می رفت کلاس موسیقی تا اینکه یک روز که رفته بود کلاس یه اتفاقی افتاد فاطمه جون کاپشن و شال و کلاهشو درآورد و به مامانش داد و بعد وسایلشو برداشت و رفت سر کلاسش چند دقیقه ای نگذشته بود که مامانش دید فاطمه از کلاس اومدش بیرون در حالی که خیلی ناراحت بود به مامانش گفت که آب میخواد ، مامان ازش پرسید چی شده عزیزم چرا ناراحتی فاطمه جون اول چیزی نگفت چون می ترسید مامان اونو با خودش ببره خونه ولی بعد که مامان اصرار کرد گفت : مامان اینجا خیلی سر و صدا هست من گوشام کور شد مامانش خیلی خندید بعد اونو بردش سر کلاسو فاطمه ا...
1 بهمن 1390
1